تبليغاتX
ادبی

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388

- راست کرده ام قامتم را

 

چپانده ام توی پیاده رو

 

ولاي اندام فرتوت شهرژندگي مي كنم

 

چپ وراستم راگم كرده ام

 

عجالتن

 

جلوي خنده ام را مي گيرم و

 

خودم را به طبيعي  مي زنم

 

چقدرتوي خودم دست برده ام

 

كه راس ساعتش مي خوابم و

 

سروقتش بيدار مي شوم

 

كه سروقت خطرناك نمي روم

 

ودنبال تاريخ بيهقي توي كتابخانه هاي عمومي شهر مي گردم

 

به زوردارم جلوي خنده ام رامي گيرم

 

من درمحاصره تن ها يي ام

 

كه به روي خودم نمي آورم

 

كه روي خودم مي كشم لحافش را

 

و خانوادگي مي كنم

 

(هي مي كنم )

 

نه

 

به مسكن عادت ندارم

 

پستان مادرم را از بچگي هايم بيرون مي كشم

 

مك مي زنم

 

هي ميزنم وبعد

 

باصداي بلندبه گورپدرم مي خندم

نوشته شده توسط ایوار در 18:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم آذر 1388

...باشد

 

به احترام شما چشمهایم را می بندم

 

دهانم را می بندم

 

یقه ام را می بندم

 

بستگی دارد کلافه ام می کند

 

و روزنامه فقط راستش را می نویسد

 

بلند می شوم

 

در به در روی تمام دیوارهای شهر  دنبال عکسم میگردم

 

یقه پیاده رو را می گیرم

 

مرا به جا نمی اورید

 

قبلن مرا جایی ندیده اید

 

کوتاه نمی ایم

 

چکمه های پدر را پس می دهم

 

کراواتم را می بندم و از چشم ایل می افتم روی پاهایم

 

میخواهم

 

رد پای باران را تا قلب قصه های قدیمی دنبال کنم

 

نام خانوادگی ام لای در گیر می کند

 

به روی خودم نمی اورم

 

نوشته شده توسط ایوار در 0:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

بچه که بودم

باخودم مي گفتم

 دنياازباغهاي ده بالا هم سبزتراست

تمام پس کوچه هاي جهان رالي لي مي کردم و

بالهجه باران

بلندبلندشعرمي خواندم

بچه که نيستم

ازتپه بالا مي روم

شناسنامه ام را نمي برم

وخيلي زود

نام کوچکم رافراموش مي کنم

ازروزنه عقيم اين روزها

يکهو

نگاهم مي افتد

به هياهوي هفت سالگي و

حوصله دشت

به مشق هاي عقب مانده ام

من جنگ هاي جهاني زيادي را شمرده ام

کلاهخودم را برمي دارم

تکه ابري خشک ازآسمان پايين مي کشم و

پيشاني ام راپاک مي کنم

نامم رابه يادنمي آرم

ولي درتمام عکس هاهستم

ومي توانم خودم راباتمام جنگجويان جهان اشتباه بگيرم

عجيب خسته ام

دلم میخواهد

زره ام راازبندبیاویزم

شناسنامه ام رابردارم و

قبول  کنم

دنياازباغهاي ده بالاهم سبزتراست

نوشته شده توسط ایوار در 17:59 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم اسفند 1387

ازحافظه آبادی پاک می شودو

ازروی مادیان پیرمی پردروی مین

یکهو

زبان مادریش رافراموش می کند

ودیگر

لباسهایش بوی پونه وباران نمی دهد

می بخشیدآقا

شما نمی دانیدمن توی این زره پوش چکار می کنم

بارانی ام راندیده اید

باورکنید

من فقط می خواستم ازکنارجنگ عبورکنم

دست وپایم راگم کرده ام و

دنبال لهجه ام می گردم

اینجاآدمهای زیادی دست وپایشان را گم می کنند

باورکنید

من فقط می خواستم ازکنارجنگ عبورکنم

می پرم پشت خاکریز

برادر

شماسربازاین تفنگ هاراندیده اید

در هیروویرباروت واشک

دارداتفاق عجیبی می افتد

هرکاری که می کنم نام گلی رابه یادنمی آورم

پروانه ای ازروی سنگرم عبورمی کند

می پرم بیرون

پشت پامی زنم به آش مادرم

لهجه ام راپیدامی کنم و

دنبال دست وپایم نمی گردم

نوشته شده توسط ایوار در 23:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم اسفند 1387

زمین راگردمی کنی

مداری می شودو

می چرخیم

باچشمهایی که بازبسته اند

های روح باران

صدایم نمی کنی

ازچشمه

سارش پریده است

آفتی می شودو

انگوری نمی ماند

وهفت سالگی ازشاخه های توت بالانمی رود

های روح ابر

خیسم نمی کنی

ازساراانارراگرفته ای

بی دبستان بزرگ می شویم و

صدای آب رانمی کشیم

وخواب هیچ مادری ازشکستن شیشه های عصرآشفته نمی شود

من پشته های سوخته زیادی رادویده ام

دلم می خواهدهمین جازانوبزنم

دکمه هایم رابازکنم و

روبه بادی که نمی وزد

دادبزنم

های روح باد

ازچشمه سارراگرفتی

ازسارااناررا

دستم رانمی گیری

تاازخیابانهای شلوغ قرن عبورکنم

نوشته شده توسط ایوار در 19:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم اسفند 1387

دارم به توبغض می کنم

چقدردوستت دارم نوک زبانم مانده است که از دهان نمی افتد

دارم به توراه می روم

هزارخرابه ازآبادیمان می گذرد

وتودربساط هیچ شبی آفتابی نمی شوی

نگران نباش

درست می شود

گوش کن

انگارهمیشه کسی دارددست مارادرست می خواند

آنا

دلم عجیب هوای سیب کرده وباران

تودرباغ نیستی

انگاردوشیزه ای درباغهای جهان نمانده است

دارم به توخواب می روم

هی می روم ولی

همیشه چیزی می ماند

تادوستت دارم

نوشته شده توسط ایوار در 19:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

سلام خدمت خوانندگان احتمالی

حضورانورشمابایدعرض کنم-

البته شایدطول بکشه- درهرصورت

پنجمین نشست ادبی انجمن های شعر

شهرستان های شیروان -فاروج و

قوچان درموعدمقرریعنی دیروزبرگزار

شدوشاعران این سه شهربه شعرخوانی

پرداختندکه اسامی شعرخوانان درادامه

نوشته میشه البته قابل ذکره باتوجه به

ضعف حافظه اینجانب- که البته دکتراکلا

درموردبهبودیش قطع امیدکردن- فراموش کردم

باتوجه به اینکه درماه بهمن بودیم درمورد

فروغ فرخزادصحبت کنم که باتذکرسعید

قربانیان عزیزقضیه به خوبی وخوشی

خاتمه پیداکردوسعیدیه شعرتقدیمی برای

فروغ خوند درهرصورت فکرمی کنم

جلسه خوب وپرباری بودواینک اسامی

شیروان :محمدچرابه-سیدجمال موسوی-

محمدانصاری-سعیدعاملی-مهرداداسماعیلنژاد-

مرتضی صفرپور-حسام رمضانزاده وخانمها

براتزاده-شرافتمند-کوهی-اله وردیزاده-صفرزاده-

قلی نژاد-فاطمی وزمانی زاده

فاروج:صادق آدینه-رضاتوکلی وخانمهارمضانی

وغلامپور

قوچان:آقایان کاظمی-سنجری-قربانیان-مزرجی-

ارمغان-موسوی-ارکانی-بهشتی وخانمها

کارآمد

-نیازمند-باور-رضایی ودلفراز

نوشته شده توسط ایوار در 19:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم بهمن 1387

ششمین نشست ادبی مشترک انجمن

شعر شهرستان های قوچان-فاروج و

شیروان

چهارشنبه ۱۴/۱۲/۸۷ ساعت: ۱۶ الی ۱۸

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان

 قوچان

نوشته شده توسط ایوار در 19:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم بهمن 1387

پنجمین نشست ادبی شاعران

 شهرستانهای شیروان

 

قوچان وفاروج جمعه ۱۱/۱۱/۸۷

ساعت ۱۰صبح

 

خیابان سعدی ساختمان شماره ۲ارشاد

نوشته شده توسط ایوار در 21:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام دی 1387

این اواخرخودم راتشخیص نمی دهم چقدر

کنارآمده ام

باچوب

باسنگ

خیابان

باکلماتی که ازدهان افتاده اند

راضی ام به یک زن

که فرصت جهانی شدن را

چندشبانه روز درساعت ازمامی گیرد

راستی

برای تشخیصم درعکس های این اواخر

چشم هایت رادرشت ترکن

من مثل همه

همه مثل من

دستی به حنجره هایمان نکشیدیم

وفریادمان چه زودکنارمی آید

باچوب

باسنگ

با کلماتی که ازدهان افتاده اند

نوشته شده توسط ایوار در 20:51 |  لینک ثابت   •